|
بیا هنوز تا کشف نشانی ان کوچه حرف ما بسیار وقت ما اندک اسمان که هنوزم بارانیست حالا دیگر دیر است من نام کوچه های بسیار را از یاد برده ام نشانی خانه های بسیار را از یاد برده ام واسامی آسان نزدیک ترین کسان دریا را راستی ایا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد سال ها بود که در ایستگاه راه اهن در خواب خلوت ورودی همه شهرها کوچه ها جاده ها ومیدان ها چشم براه تو از هر مسافری که می امد سراغ کسی را می رفتم که بوی لیمو ی شمال شب حلال دریا می داد چقدر کوچه های خلوت بامدادی را خیس گریه رفتم در غم غروب ازردم من می دانستم تو از میان روشنترین رویا ها ی ,روزگار تنها ,ترانه های ساده ی مرا بر گزیده ای چرا که من هنوزهم خسته ترین برادر همین سادگان زمینم هر بار که نام تو بر درفتر گریه های من جاری شد مردمانی را دیدم که اهسته می امدن همانجا در سایه سار گریه وبابونه عطر تو را از باغ پروانه خواب کودکان خود می خواندند مردمان می فهمند مردمان ساکت مردمان صبور ,می فهمند مردمان دیریست که از راز واژگان ساده ی من معنی بعضی اوازها رسیده اند رازی دارد این سادگی این رسیدن رویا معلوم است بعد از نام ها مرا اوازی از تحمل اوقات گریه اموخته اند کجا می روی حالا بیا هنوز تا کشف نشانی ان کوچه حرف ما بسیار وقت ما اندک اسمان هم که بارانیست اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید فرض که بعضی از اینجا دور حتی نان از سفره ,کلمه از کتاب, شکوفه از انار, تبسم از لبانمان گرفته اند با رویاهایمان چه می کنند
|